
راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!
مردها تکتک از کمپرسی پائین میپریدند. حاج احمد از دور ایستاده بود و نگاه میکرد. صدیقه و مریم منتظر بودند همه مردها بپرند پائین و بعد بپرند. یکدفعه قسمت کمپرسی که دخترها نشسته بودند، به سمت بالا رفت. مثل زمانی که میخواهد خاک را تخلیه کند. بالا و بالاتر و یکدفعه دخترها پرت شدند روی زمین.
به گزارش پارسینه پلاس، تماس که میگیرم بعد از احوالپرسی میگویم: ۱۵ فروردین روز ولادت حاج احمد متوسلیان است. شنیدهام شما همرزم حاج احمد متوسلیان بودهاید؟ با لحن شوخی میگوید: مدلی که شما میگویید همرزم، انگار من اسلحهای گردنم بوده و حاج احمد هم اسلحهای دستشان. من میگویم اینجا را بگیریم آنجا را نگیریم. واقعاً اگر به برادر احمد بگویند همرزم من بوده است میگوید بگذارید دست اسرائیل بمانم.
طوری صحبت میکند که از همان اول یخمان آب میشود. مریم کاتبی آنقدر با هیجان و جذاب از خاطراتش در جبهههای کردستان میگوید که حیفمان میآید که آن زمان را درک نکردیم.
سفر یک هفتهای که ۳ سال طول کشید
دختری که یک روز به اصرار مادرش با گریه راهی کردستان شده تا یکهفتهای برگردد ولی ۳ سال ماندگار شده است. اوایل انقلاب در مسجد قبا زیر نظر دکتر شهید فیاضبخش که با ۷۲ تن به شهادت رسیدند، دوره کمکهای اولیه میدید. شهید فیاضبخش با احمد متوسلیان، محمد بروجردی، ناصر کاظمی و چند نفر دیگر شاگرد آیتالله خوشوقت در مسجد آیتالله مجتهدی در مولوی بودند. دکتر فیاضبخش به مریم کاتبی و صدیقه پیشنهاد داد که برای خدمات درمانی به کردستان بروند. مریم که خیلی ترسیده بود گفت من پدر ندارم و مادر و برادرانم قبول نمیکنند. وقتی دکتر فیاضبخش دید نمیتواند راضیاش کند با مادرش تماس گرفت. مریم بدو، بدو به خانه رفت. همین که رسید به مادرش گفت اگر دکتر فیاضبخش زنگ زد که من بروم کردستان بگو من اجازه نمیدهم. مادرش گفت: خودت را لوس نکن. دکتر زنگ زد گفت مریم را یک هفته به کردستان بفرست. سریع آماده شو برو. من اگر کار تو را بلد بودم خودم میرفتم. مریم از ترس گریه میکرد و با مادرش دعوا میکرد ولی مرغ مامان یک پا داشت.
راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!
حاج احمد دخترها را فرستاد بالای کمپرسی
بالاخره مریم و صدیقه به سمت کردستان حرکت کردند. همه از محمد بروجردی و احمد متوسلیان حرف میزدند. مریم ۲۰ سالش بیشتر نبود و وحشت کرده بود. در تهران همهاش صحبت از منافقین بود و فکر میکرد که محمد و احمد هم ممکن است از منافقین باشند. در راه همهاش گریه میکرد و در دلش باخدا کلکل میکرد که چرا من را فرستادی اینجا. مگر من چهکار کرده بودم. مریم به اینجای داستان که میرسد، با بغض میگوید: خدا به آدم نعمتهایی میدهد که در زمان خودش آدم قدرش را نمیداند. جنگ که تمام شد از کردستان که برمیگشتم باز هم گریه میکردم و میگفتم خدایا چرا من باید برگردم. چرا من را با اینها آشنا کردی و حالا باید برگردم. دخترها را با هلیکوپتر به کردستان رساندند. پیاده که شدند، حاج احمد ایستاده بود. گفت: خواهرها بفرمائید سوار ماشین بشوید. چشم مریم و صدیقه بهطرف دست حاج احمد برگشت. ماشینی به جز کمپرسی آنجا نبود. یک کمپرسی که چراغ و شیشه و بوق هم نداشت. بسیجیها قسمت بار کمپرسی سوار شده بودند. حتی روی کاپوت و سقف هم نشسته بودند. مریم و صدیقه جلوی ماشین کنار راننده نشستند و ماشین حرکت کرد. حاج احمد با جیپ خودش را به کمپرسی رساند و پیچید جلوی کمپرسی. ماشین ایستاد. همه از ترس خودشان را جمع کردند. حاج احمد فریاد زد: برادر من! این خواهرها برای چه جلوی ماشین نشستند؟ بعد نگاهش را بهطرف مریم و صدیقه چرخاند و گفت: سریع پیاده شوید و بروید بالای کمپرسی.
راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!
حاج احمد:فکر نکنید آمدید منظره جذاب ببینید
دخترها از ترس نفسشان بند آمد. حاج احمد باز فریاد زد: وسط ماشین بنشینید که پیدا نباشید. فکر نکنید آمدید منظره جذاب ببینید. دخترها با بدبختی لبه ماشین را گرفتند و خودشان را بالا کشیدند. ماشین داخل هر دستاندازی که میافتاد، مریم و صدیقه پرت میشدند و به دیواره ماشین میخوردند. هر بار که پرت میشدند در دلشان به حاج احمد بدوبیراه میگفتند.
راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!
وقتی راننده بیتجربه دختران را از آسمان به زمین پرت کرد
به مقصد که رسیدند وضع بدتر شد. مردها تکتک پائین میپریدند. حاج احمد از دور ایستاده بود و نگاه میکرد. صدیقه و مریم منتظر بودند همه مردها بپرند پائین و بعد بپرند. حدود ۱۲ نفر هنوز پیاده نشده بودند که یکدفعه قسمت کمپرسی که دخترها نشسته بودند، به سمت بالا رفت. مثل زمانی که میخواهد خاک را تخلیه کند. بالا و بالاتر و یکدفعه دخترها پرت شدند روی زمین. سرتاپایشان خاکی شده بود. حاج احمد به سمت راننده دوید و فریاد زد: این چه کاری بود کردید؟ راننده اصلاً نمیدانست چهکار کرده است. رانندگی با کمپرسی را بلد نبود. فکر میکرد چون ماشین سنگین است دو تا ترمزدستی دارد. آنجا چون سرازیری بود، هر دودسته را کشیده بود تا ماشین تکان نخورد.
راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!
مریم یاد آن روز که میافتد از خنده ریسه میرود ولی هنوز برای ما سؤال است که چرا حاج احمد چنین دستوری داده است.سالها بعد مریم تازه دلیل این کارهای حاج احمد را فهمید. همزمان با ورود آنها در کردستان شبنامهای منتشر شده بود که دو خانم همرزم مرضیه دباغ میخواهند از لبنان به کردستان بیایند. حاج احمد از قضیه مطلع شده بود و نمیخواست آنها را شناسایی کنند و بزنند. به همین خاطر از آنها خواست وسط کمپرسی بنشینند و مردها دورشان بایستند تا پیدا نباشند.
راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!
ورود پر ماجرای دختران به مریوان
دخترها با این ورود پرماجرا بالاخره رسیدند به مریوان. عدسپلویی خوردند و هنوز نفسشان بالا نیامده بود که محمد توسلی گفت: خواهرها برادر احمد کارتان دارد. مریم از اولین صحبتش با حاج احمد میگوید: «پیش حاج احمد که رسیدیم گفت: خواهرها میدانید که برای چه کاری اینجا آمدید؟ ما گفتیم: بله برای کاردرمانی در بیمارستان. گفت: کار بیمارستان یکی از کارهایتان است، من شنیدهام شما کار با تمام اسلحهها را بلدید. کار دیگرتان تأمین جادهای است. ما اصرار داشتیم که ما فقط برای کار در بیمارستان آمدهایم. میخواهیم برگردیم. حاج احمد گفت: باشد برگردید.» بیرون که آمدیم به محمد توسلی با گریه گفتیم: «ما الکی گفتیم که کار با اسلحه را بلدیم. خواستیم پیش مردها کم نیاوریم. ما فقط میخواهیم برگردیم.» محمد توسلی گفت: «خواهر جادهها دست کومله است. ما شما را با هلیکوپتر آوردیم. شما نمیتوانید برگردید وگرنه گیر کومله میافتید.» کومله آن وقت از داعش بدتر بود. سربریدن، پوست کندن و… یکی از جنایاتشان بود. گریهکنان برگشتیم سر جایمان نشستیم. محمد توسلی آمد گفت: اشکالی ندارد بیایید بیمارستان را ببینید. ما گریه و زاری میکردیم که خدا چرا ما آنقدر بیچارهایم. و حاج احمد حتی گفت: «بفرمائید راه بازه و جاده درازه.» و این بود اولین برخورد ما با حاج احمد متوسلیان.